|
ياد ِ آن روزي که ما هم "آب بابا" داشتيم
دفتر ِ خط خورده ي ِ مشق ِ الفبا داشتيم
کفشهايي وصله دار و کوچک و شايد گِلي
يک دل اما بي نهايت مثل ِ دريا داشتيم
صبح ميشد عطر ِ نان ِ تازه و چاي و پنير
سفره اي هرچند ساده.. دلخوشي ها داشتيم
زندگي يک ده ريالي بود در دست ِ پدر
پول ِ توجيبي که نه، انگار دنيا داشتيم
بوسه ي پُر مهر مادر وقت ِ رفتن هايمان
راه ِ خانه تا دبستان شور و غوغا داشتيم
نم نم ِ باران که ميشد مثل ِ گنجشکان ِ خيس
از پي ِ هم مي دويديم و تماشا داشتيم
برگ بود و خش خش و باباي ِ پير ِ مدرسه
باز هم پاييز ِ رنگارنگ و زيبا داشتيم
زنگ بود و صبحگاه و صف گرفتن هايمان
ناظم و يک خط کش و دلواپسي ها داشتيم
باز هم بوي ِ گچ و تخته سياه و نيمکت
تا معلم تو ميامد شوق ِ برپا داشتيم
شور حاضر، شوق حاضر، عشق حاضر، غم؟ نبود
باز حاضر غايبي دستي به بالا داشتيم
درمياورديم دفترهايمان از توي ِ کيف
مشق ِ شب هايي پُر از تصميم ِ کبرا داشتيم
ريزش ِ کوه و قطار و ريز علي ِ مهربان
آتش ِ پيراهنش در سوز ِ سرما داشتيم
مُهرهاي آفرين صد آفرين يادش بخير
دفتري از بيست هاي ِ زنگ ِ املا داشتيم برچسبها: ارض, نسیم, خاطره
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 7:8  توسط علی محمدی
|
|